تبلیغات
اینجا رازی،جامعه شناسی - زدگی قهرمانی و زندگی روزمره1
یکشنبه 1 خرداد 1390

زدگی قهرمانی و زندگی روزمره1

   نوشته شده توسط: مریم نصیری افشار    نوع مطلب :مقالات مجله ارغنون ،

مجلات >ارغنون>شماره 19

زندگى قهرمانى و زندگى روزمرّه

نوشته مایك فدرستون

ترجمه هاله لاجوردى

قهرمان مدرن، قهرمان نیست؛ او اداى قهرمانان را درمى‏آورد. (بنیامین، 97:1973)

شاید دقیقاً خرده‏بورژوا باشد كه به ظهور قهرمان‏گرایى جدید از پیش آگاه است؛ قهرمان‏گراییى كه هم عظیم است و هم جمعى، و هنرها الگوى آن هستند. (موزیل، انسانِ بى‏خاصیت، به نقل از دو سرتو، 1 : 1984)

من از قهرمانان خوشم نمى‏آید، آنها در جهان خیلى هاى‏وهوى راه مى‏اندازند. (ولتر، به نقل از گولدنر، 420 : 1975)

سخن گفتن از زندگى قهرمانى این خطر را در بر دارد كه فرد اندكى اُمّل به نظر رسد. زندگى فكرى و آكادمیك مدتهاست كه سنتهاى قدرتمند ضدفرهنگى را زنده نگه داشته‏اند، سنتهایى كه حامى منشهاى ضدقهرمانى بوده‏اند. این سنتها متناوباً در دوره‏هایى مثل دهه 60 اهمیت بیشترى به دست آورده‏اند. آخرین تجلى این روح جدلى‏الطرفین (antinomian) یعنى پُست‏مدرنیسم، حوصله چندانى براى ارتقاء پیشه‏هاى هنرى و فكرى و سایر پیشه‏هاى فرهنگى به جایگاه سبكهاى زندگى منسجمى ندارد كه قادر به ساختن گزاره‏هاى عظیمى باشند كه در كل هم روشنگر و هم آموزنده باشند. برداشتها و مفاهیمى همچون هنرمند به مثابه قهرمان، همراه با اندیشه‏هاى وابسته به این برداشتها درباره نابغه و معناى قاعده‏مند كردن زندگىِ (life-ordering) نهفته در تكلیف و رسالت، راه را بر ارزش‏گذارى كمتر والایى درباره امور عامیانه و آت و آشغالهاى فرهنگ توده‏اى و مصرفى روزمره گشودند. پست‏مدرنیسم همچنین ملازم ارزیابیى مثبت از فرهنگهاى محلى و عامیانه و سنتهاى اقلیتها و «دیگریى» است كه ادعاهاى عام‏گرایانه امر مدرن آن را حذف كرده است. این امر نشان‏دهنده لزوم حساسیت فزاینده‏اى است نسبت به سطوح پیچیده‏تر وحدت و التقاط و ناهمگنى، و جنبه‏هاى مشتركِ بدیهى فرض‏شده‏اى از زندگى روزمره كه «دیده مى‏شوند اما مورد توجه قرار نمى‏گیرند». البته، جامعه‏شناسى زندگى روزمره را نمى‏توان معلول و حاصل پست‏مدرنیسم دانست، بلكه باید پست‏مدرنیسم را گرایشهاى تقویت‏كننده‏اى در نظر بگیریم براى تغییر سیطره فرهنگیى كه از دهه 60 به بعد انگیزه و نیروى حركتى قویى به دست آورده است. ظهور جنبشهاى اجتماعى جدیدى مثل فمینیسم و بوم‏شناسى و اهمیت فزاینده فراغت و در جستجوىِ خودبیانگرى (self-expression) و تحقق نفس (self-realization) بودن، نه فقط نشان قابلیت تغییر نهادهاى زندگى عمومى است، بلكه منجر به اهمیت یافتنِ شرح زندگیى شده است كه پشت سر گذاشته شده است. زندگى روزمره با تمركزش بر بازتولید و حفظ و نگهدارى و برنامه‏هاى یكنواختِ مشترك و قلمرو زنان و پذیرا بودن و معاشر بودن، به سبب پروبلماتیزه شدن مشروعیت مسلط جهانِ تولید همراه با تأكید این جهان بر عقلانیت ابزارى و تغییرات و ایثار، قوت یافت.

اگر معمولاً زندگى روزمره همراه است با برنامه‏هاى یكنواخت عادى و بدیهى انگاشته شده و مبتنى بر عقل سلیمى كه تار و پود زندگیهاى روزانه ما را زنده نگه مى‏دارند و حفظ مى‏كنند، پس زندگى قهرمانى نشان‏دهنده ویژگیهایى متضاد با آن است. در اینجا ما به كردارهاى فوق عادى و به شرافت و شجاعت و تحمل و بردبارى و به قابلیت كسب تمایز مى‏اندیشیم. اگر دقیقاً بدیهى انگاشته شدنِ زندگى روزمره به معناى ضرورت تابعیت فعالیتهاى فرد از دانش عملى و برنامه‏هاى یكنواختى باشد كه ناهمگنى و فقدان نظام‏مندى آنها به ندرت تئوریزه شده است، پس زندگى قهرمانى، اصلى‏ترین بخش این واقعیتِ (facticity) صُلب را مخدوش مى‏كند؛ زندگى قهرمانى به زندگیى قاعده‏مند اشاره مى‏كند كه ایمان یا اراده آن را شكل داده‏اند؛ زندگیى كه در آن به امر روزمره به مثابه چیزى نگریسته مى‏شود كه باید آن را رام و مطیع ساخت و در برابر آن مقاومت كرد یا انكارش كرد، چیزى كه در راه رسیدن به هدفى والاتر باید آن را مقهور ساخت.

زندگى روزمره

اثبات شده است كه در بین اغلب مفاهیم جامعه‏شناختى، تعریف مفهوم «زندگى روزمره» كار بى‏اندازه دشوارى است. به نظر مى‏رسد كه علت، این باشد كه زندگى روزمره زیست ـ جهانى (life-world)است كه مهیاگر زمینه‏اى غایى است كه تمامى مفهوم‏پردازیها و تعاریف و روایتهاى ما از آن سرچشمه مى‏گیرند. این امر همزمان از منظر اشكالِ به لحاظ تخصصى قوام‏یافته دانش كه آن را به فراموشى سپرده‏اند، به نظر مقوله پس‏مانده‏اى جلوه مى‏كند كه مى‏توان تمامى تِكه‏ها و خُرده‏هاى آزارنده‏اى را كه در تفكر قاعده‏مند جاى نمى‏گیرند، به درون آن پس افكند. در واقع همان‏طور كه مفسران بى‏درنگ به آن اشاره مى‏كنند، ورود مخاطره‏آمیز به این میدان یعنى به اكتشاف جنبه‏اى از زندگى پرداختن كه خصیصه‏هاى محورى آن، آشكارا فاقد روش‏مندى هستند و خاصه در برابر كاربست مقولات عقلانى به آنها، مقاومت مى‏كنند (رجوع كنید به گیرتس ûGeertz‎ ، 1983 ؛ هِلِر (Heller) ، 1984 ؛ شاروك (Sharrock) و اندرسون (Anderson) ، 1986 ؛ بووُن (Bovone) ، 1989؛ مافُزلى (Maffesoli) ، 1989 ). با در ذهن داشتن این ابهام ذاتى و فقدان وفاق، مى‏توانیم ویژگیهایى را نشان دهیم كه با بیشترین فراوانى ملازم زندگى روزمره هستند. نخست، تأكیدى وجود دارد بر آنچه روزمره اتفاق مى‏افتد، یعنى برنامه‏هاى یكنواخت و تجارب تكرارشونده بدیهى انگاشته‏شده و باورها و اعمال؛ جهان معمولىِ پیش‏پاافتاده كه وقایع بزرگ و امور خارق‏العاده بر آن هیچ تأثیرى ندارند. دوم، امر روزمره به مثابه سیطره بازتولید و نگهدارى و منطقه‏اى ماقبل نهادى در نظر گرفته مى‏شود كه در آن فعالیتهایى اصلى انجام مى‏گیرد كه نگهدارنده جهانهاى دیگر است، فعالیتهایى كه وسیعاً به دست زنان انجام مى‏گیرد. سوم، تأكیدى وجود دارد بر زمان حال كه مهیاگر معنایى غیرتأملى (non-reflexive) از غوطه‏ور شدن در آنیت تجارب و فعالیتهاى جارى است. چهارم، توجهى وجود دارد به معناى ظاهرى غیرفردىِ (non-individual) مجالست با یكدیگر در فعالیتهاى مشتركِ خودانگیخته بیرونى یا در شكافهاى (interstices) قلمروهاى نهادى؛ تأكیدى بر شهوت‏رانىِ (sensuality) مشترك و مجالست با یكدیگر در معاشرتهاى سبك‏سرانه و بازیگوشانه. پنجم، تأكیدى وجود دارد بر دانش ناهمگن، همهمه بى‏قاعده زبانهاى بسیار؛ صحبت و «جهان جادویى صداها» را ارج بیشترى قائل مى‏شوند تا یكنواختى نوشتار را.

این جنبه را مى‏توان با ارجاع به‏استدلال آگنس هلر درباره تقابلى‏كه افلاطون بین دُكسا ( doxa ـ نقطه‏نظرى كلى كه در برنامه‏هاى یكنواخت روزانه ریشه دارد) و اپیستمه ( epistemeـ دانش علمیى كه هدفش ارائه حقایق دیرپاتر است) قائل است، بسط و گسترش داد. این امر ما را به سمت نگرشى نِسبى (relational) درباره تفكر روزمره، به همراه معناى آن هدایت مى‏كند كه برحسب شیوه‏هاى متضاد تفكر تعریف شده است. در جایى كه تفكر روزمره ناهمگن و تركیبى است، تفكر علمى و فلسفى و سایر شیوه‏هاى صورى‏شده تفكر بیشتر نظام‏مند و تأملى و انسان شكل‏زدایانه هستند (هلر، ff49 : 1984). خودِ چنین شیوه‏هاى صورى‏شده تفكر را مى‏توان به مثابه كوشش براى نظام‏مند بودنى قلمداد كرد كه به طور فزاینده آنها را از وابسته بودنشان به رسانه‏هاى نمادین اولیه‏اى كه در آنها ریشه دارند جدا مى‏كند. آلفرد شوتس ( Schutz Alfred ، 1962) جهان عقل سیمى روزمره را «واقعیت شاخص» reality) (paramount قلمداد كرده است كه مى‏تواند از مجموعه‏اى از «واقعیتهاى چندگانه» realities) (multiple یا «حیطه‏هاى متناهى معنا» meaning) of provinces (finite متمایز شود. «جهانهاى» خواب و روءیا و خیالپردازى و بازى و افسانه و تئاتر وجود دارد، همان‏طور كه جهانهاى صورى‏ترى مثل جهان علم و فلسفه و هنر وجود دارد. هریك از این جهانها نیازمند «بینش طبیعى» و درك زمان و ساخت مناسبِ متفاوتى هستند و براى افرادى كه آنها را مشاهده نمى‏كنند، مسائل و مشكلاتى به وجود مى‏آید. در اینجا احتمالاً توصیف شوتس (1964) از مشكلات و مصائبى را مى‏توان متذكر شد(2) كه دُن كیشوتِ سروانتس هنگام درهم‏آمیختن روءیا و زندگى روزمره با آنها مواجه بود. البته برخى موقعیتهاى به لحاظ اجتماعى تضمین‏شده‏اى وجود دارد كه در آنها با چنین درهم‏آمیختنهایى مواجه مى‏شویم، جایى كه جهانِ روءیا در كانون زندگى روزمره زیسته مى‏شود مثل جشنواره‏ها و كارناوالها. چنین لحظات تحریك‏كننده‏اى معمولاً به خوبى مرزبندى شده‏اند، با این حال مى‏توان استدلال كرد كه سرشت تركیبى و ناهمگن زندگى روزمره به معناى این است كه ادراكات رمزگذارده‏شده مضاعف (doubly-coded) و امور بازیگوشانه و آرزوها و روءیاها، درون شكافهاى زندگى روزمره به كمین نشسته‏اند و تهدید به فوران در درون آن مى‏كنند. همان‏طور كه شوتس و گارفینكل (Garfinkel) و اتنومتدولوژیستها خاطرنشان مى‏كنند، مهارت عملىِ بدیهى انگاشته‏شده براى به توافق رسیدن با این جهانهاى گوناگون و عبور و مرور میان آنها جالب توجه است. مى‏توان افزود كه توان بسیج چنین ساخت مولد منعطفى را كه قادر است از عهده تنوع وسیع و به حد اعلا پیچیده‏اى از حیطه‏هاى متناهى معنا برآید نمى‏توان به مثابه امرى از حیث تاریخى ثابت فهمید. در واقع سرشت و شمار قلمروهاى متناهىِ معنا و درهم‏آمیختگى یا جدایى نسبى آنها در زندگى روزمره، از حیث تاریخى متغیر است. از این رو مى‏توان استدلال كرد كه زندگى روزمره را نمى‏توان به طور دقیق تعریف كرد بلكه باید درصدد فهم آن به مثابه یك فرآیند بود ــ و همان‏طور كه نیچه خاطرنشان مى‏كند، آنچه داراى تاریخ است تعریف ناشدنى است.

شمارى از نظریه‏پردازان درصدد درك فرآیندهایى تاریخى بوده‏اند كه منجر به تفكیك و مستعمره شدن فزاینده زندگى روزمره شده است. براى مثال، مكتب فرانكفورت (هِلد ûHeld‎، 1980) و لِفبر ( Lefebvre ، 1971) توجهشان را بر كالایى‏شدن و عقلانى‏شدن ابزارى زندگى روزمره معطوف كردند. هابرماس (1980) تمایزى را میان نظام (system) و زیست ـ جهان تشریح كرده است كه به نظر مى‏رسد در آن، كنش عقلانى ابزاریى كه نظامهاى سیاسى ـ ادارى و اقتصادى به كار مى‏گیرند به توانِ ارتباطىِ آزادیبخش زیست ـ جهانِ روزمره هجوم برده است و آن را دستخوش فرسایش كرده است. هلر (1984) به پیروى از لوكاچ متوجه طُرقى شده است كه در آنها ناهمگنى زندگى روزمره تابع فرآیندهاى همگن‏سازى (homogenization) بوده است. از این رو مى‏توان به فرآیندى مقدماتى از تفكیك استناد كرد كه در آن علم و هنر و فلسفه و سایر اشكال دانش نظرى كه از اساس درون زندگى روزمره ریشه دوانده‏اند، به صورت پیش‏رونده‏اى از آن جدا مى‏شوند و تابع تحولى مى‏شوند كه متخصصان موجد آنند و به دنبال آن مرحله‏اى مى‏آید كه از طریق آن این دانش براى عقلانى كردن و مستعمره ساختن و همگن ساختن زندگى روزمره به آن بازخورد مى‏شود. خطر این است كه فرض شود كه این فرآیند داراى آهنگى خودمحرك (self-propelling) و نیرویى عامیت‏بخش است كه آن را به منطقى از تاریخ بدل مى‏كند كه فراسوى مداخله بشرى است. بلكه شاید مفیدتر این باشد كه درك آن برحسب وابستگیهاى متقابل و مبارزات متغیرى صورت گیرد میان شكل‏واره‏هاى(3) مردمانى كه در وضعیتهاى تاریخى ویژه‏اى به هم پیوند خورده‏اند كه در آنها، آنان به دنبال بسیج منابع قدرت متعدد هستند تا استناد به منطقِ تاریخ.1 الیاس ( Elias ، a 1987) فرآیند تفكیكى را بررسى كرده است كه به موجب آن وظایف متخصصان از یكدیگر جدا شده است، وظایفى كه قبلاً گروه به عنوان كل آنها را انجام مى‏داد، از این روست كه متخصصانِ مهار و كنترل خشونت (جنگجویان) و متخصصان دانش (كشیشان) و در نهایت متخصصان اقتصادى و سیاسى ظهور مى‏كنند. امكان ردیابىِ ظهور سایر گروههاى متخصص نیز وجود دارد، گروههایى مثل متخصصان فرهنگى كه در شكل‏گیرى سیطره فرهنگىِ نسبتاً خودآئینى مشاركت مى‏كنند كه در آن رسانه‏هاى نمادینِ علمى و فلسفى و هنرى بسط و گسترش یافته‏اند. افزون بر این، در جوامع مدرن، مجموعه‏اى تمام و كامل از متخصصان وجود دارد، مثل آنانى كه به حرفه‏ها و مشاغل رسانه‏هایى جمعى كمك مى‏كنند كه ابزارهاى گوناگونى را براى جهت‏گیرى و دانش عملى به زندگى روزمره عرضه مى‏كنند. این امر را نباید فرآیندى خودكار و باقاعده دانست؛ وضعیتهاى خاص شكل‏گیرى دولت یك جامعه و رابطه آن با سایر دولتهاى ملى كه آن دولت در میان آنها در شكل‏واره‏اى مقید شده است، تعیین‏كننده نوع عملى و درجه‏اى از تفكیك است كه احتمال دارد گروههاى معینى از متخصصان را به مواضع قدرت سوق دهد و بر جایشان نگاه دارد. تحت شرایط خاصى ممكن است كشیشان، درون جامعه موقعیتى مسلط به دست آورند و در سایر موقعیتها، جنگجویان سلطه یابند. سرشت و دامنه و مدت زمان سلطه آنان به وضوح بر زندگى روزمره تأثیر خواهد داشت. با ظهور مدرنیته غربى، متخصصان فرهنگى مثل دانشمندان و هنرمندان و روشنفكران و دانشگاهیان به قدرتى نسبى دست یافته‏اند و به طرق گوناگون درصدد پشتیبانى از تغییرات و اهلى كردن و متمدن كردن و اصلاح و التیام آن چیزهایى برآمده‏اند كه كمبودهاى زندگى روزمره قلمداد مى‏شوند. با این حال سایر متخصصان فرهنگى درصدد ارتقاء بخشى و دفاع از ویژگیهاى ذاتى زندگى روزمره از طریق بزرگداشت یكپارچگى فرهنگها و سنتهاى مردمى برآمده‏اند. از نظر آنان زندگى روزمره را كمتر مى‏توان به عنوان مصالح خام و «دیگرى بودن و غیریتى» (otherness)متصور شد كه مناسب و آماده شكل‏دهى و فرهیخته‏سازى باشد، بلكه به نظر مى‏رسد آنان حامى معكوس كردن فرآیند تفكیك و آگاهى یافتن بیشتر از اعتبار برابر ــ و در برخى موارد حتى خِرد برتر ــ دانش و اعمال روزمره هستند. از این رو در شرایط معین، از فرهنگهاى مردمى تجلیل مى‏شود و زندگى معمولى و پیش‏پاافتاده فردى معمولى و زندگى «انسان بى‏خاصیت» qualities) without man (the ، قهرمانى مى‏شود. چنین فرآیندهایى از تفكیك‏زدایى، ناهمگن‏زدایى و غوطه‏ور شدن مجدد در روزمرگى به طور چشمگیرى در جنبشهاى ضدفرهنگى مثل رمانتیسم و پست‏مدرنیسم نقش مهمى داشته است. همچنین مى‏توان استدلال كرد كه این امر مى‏تواند در نقد تصویرى قهرمانى از متخصص فرهنگى و دانشمند و هنرمند یا روشنفكر به مثابه قهرمان نیز نمایان شود، نقدى براى تأكید بر اعمال پیش‏پاافتاده روزمره‏اى كه پنداشته مى‏شود به یكسان قابلیت تولید آن چیزى را دارند كه برخى مى‏خواهند آن را عینى‏شدن (objectification)و یا بنیشهاى متعالى یا خارق‏العاده قلمداد كنند.2

در این معنا به نظر مى‏رسد ارزیابى مثبت یا منفى از زندگى روزمره وابسته به شیوه‏اى است كه در آن ضدمفهومِ (counter-concept) آن ارزیابى مى‏شود. از نظر هابرماس (1981) نظام، خطرى براى زیست ـ جهان محسوب مى‏شود و اگر بنا باشد كه قابلیت زندگى روزمره براى شكوفا ساختن توان ارتباطى‏اش بازشناخته شود، باید تجاوزات نظام به زیست ـ جهان مهار شود. لفبر (1971) نیز بر نیاز به فراتر رفتن از كالایى كردن زندگى روزمره معاصر در «جامعه بوروكراتیك مبتنى بر مصرف كنترل‏شده» و از بند رها كردن جنبه‏هاى شادمانه زندگى روزمره تأكید مى‏كند. ارزیابى مثبتِ ویژگیهاى زندگى روزمره در اثر مافزُلى (1989) برجسته شده است، اثرى كه در آن او توجه را به قابلیت زندگى روزمره براى مقاومت در برابر فرآیند عقلانى شدن و حفظ و نگهدارى و سرعت‏بخشى به اجتماعى بودن جلب مى‏كند. توجه به زمان حال و به اَشكال سبك‏سرانه و تخیلى و دیونوسى زندگى كه مهیاگر معنایى از غوطه‏ورى جمعى و دست كشیدن آدمى از هستى فردى خویش است (Einfuhlung) . به شیوه‏اى مشابه دو سِرتو ( Certeau de ، 1984) اعمال معمولى زندگى روزمره و قابلیت آن براى استفاده از وجوه تركیبى و «منطق غیرمنطقى» logics) (non-logical زندگى روزمره را براى ضدیت، تخطى و باژگونىِ فرهنگهاى مسلط رسمى و عقلانیت تكنیكى تأیید و تصدیق مى‏كند.3 به همین‏سان گولدنر ( Gouldner ، 421 : 1975) درصدد جلب توجه به توانِ انتقادى زندگى روزمره و شیوه‏اى است كه در آن، این توان مى‏تواند به مثابه ضدمفهوم، كاركرد داشته باشد:

من مكرر گفته‏ام كه زندگى روزمره ضدمفهومى است كه مبین نقدى از نوع خاصى از زندگى است، به ویژه نقدى به زندگى قهرمانى و دستاوردطلب و كار ـ محور (performance-centred) . زندگى روزمره با نشان دادن مغایرت خود با زندگى قهرمانى و به سبب بحران زندگى قهرمانى، خود را به مثابه امرى واقعى مستقر ساخت.

همان‏طور كه گفتیم دامنه‏اى از ضدمفاهیمى وجود دارد كه زندگى روزمره را در تقابل با آنها مى‏توان تعریف كرد؛ حال به آن چیزى مى‏پردازیم كه اساسى‏ترینِ این مفاهیم است یعنى زندگى قهرمانى و شیوه‏هایى كه بر مبناى آن، این زندگى در متن سایر وجوه زندگى در سیطره فرهنگى، تغییر مى‏یابد و دگرگون مى‏شود.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.