تبلیغات
اینجا رازی،جامعه شناسی - زندگی قهرمانی و زندگی روزمره3
یکشنبه 1 خرداد 1390

زندگی قهرمانی و زندگی روزمره3

   نوشته شده توسط: مریم نصیری افشار    نوع مطلب :مقالات مجله ارغنون ،

زنان، فرهنگ مصرفى و نقد زندگى قهرمانى

نقد زندگى روزمره پدیده جدیدى نیست. همان‏طور كه گولدنر (419 : 1975) مى‏گوید، نقد زندگى روزمره در ادبیات یونان باستان آشكار بود. براى مثال، اوریپید (Euripides) به جانبدارى از مردم عامى و جهان زنان و كودكان و كهنسالان و بردگان قد علم كرد. او همگان را به طرد قدرت و شهرت و جاه‏طلبى و شجاعت و فضیلت جسمانى و ویژگیهاى بنیادى زندگى قهرمانى دعوت كرد. افزایش قدرت بالقوه گروههاى خارجى مثل زنان و جوانان و پیران و اقلیتهاى قومى و منطقه‏اى كه بخشى از فرآیندى طولانى‏مدتِ درون مدرنیته غربى بوده است ــ امرى كه برخى مى‏خواهند آن را پست‏مدرنیسم قلمداد كنند و ویژگى آن را تغییر فرهنگىِ حائز اهمیتى بدانند ــ منجر به حمله به زندگى قهرمانى شده است. فمینیسم مهیاگر عنصرى كلیدى در نقد رایج از امكان زندگى قهرمانى در عصر مدرن بوده است. فمینیسم زندگى قهرمانى را تحسین و تمجیدى قلمداد مى‏كرد از فضیلتهاى اساساً مردانه ایثار و تمایز و انضباط و شرف و انكار نفس و كفِّ نفس و تعهد به یك آرمان و عقیده. روزلین بولوف ( Bologh Roslyn ، 17 : 1990) در نقد گسترده‏اى از تعهد ماكس وبر به زندگى قهرمانى مى‏گوید:

اگر مجبور بودم تمامى این ایده‏ها را در یك تصویر بگنجانم، آن تصویر، تصویرى مى‏بود از قدرت و رواقى‏گرى و ثبات‏قدم و استقلال كسى كه خود، انضباط خویش را مى‏پاید، فردى كه خود را با مهارِ خود، سرِ پا نگاه مى‏دارد و از قابلیتش به خود مى‏بالد، قابلیتى براى دور كردن خود از جسم خود، از آرزوهاى شخصى، از مالكیتهاى شخصى و روابط شخصى تا در برابر وسوسه‏هاى لذت مقاومت كند و انكارشان نماید، براى رسیدن به آرمان و عقیده‏اى غیرشخصى ــ تصورى مردانه و ریاضت‏كشانه. تصور وقف كردن خود براى آرمان و عقیده‏اى غیرشخصى مى‏تواند به مثابه عقلانى كردن و توجیه سركوب نفس (self-repression) در حین هدایت احساسات پرخاشجویانه و رقابت‏جویانه و حسودانه و خصمانه‏اى تفسیر شود كه چنین سركوبیى را همراهى مى‏كند.

بولوف در برابر این ایدئال مردانه از جوانمردى و اراده تجاوزجویانه معطوف به قدرت، تصویرى زنانه از منفعل بودن و پذیرش بى‏قدرتى ارائه مى‏دهد. این فقدان قدرت با حسى از آسیب‏پذیرى و میل به پیوسته بودن به دیگران و مورد عشق و محبت دیگران قرار گرفتن همراهى مى‏شود. تصویر قهرمانانه مردانه مستلزم سركوب تكبر و غرور است؛ در نتیجه براى رسیدن به شهرت و افتخار فقط باید منتظر رسیدن به هدف نهایىِ مورد جستجو بود. از این رو فردى كه زندگى قهرمانى را پى مى‏گیرد باید نسبت به ستایش از قهرمان و شهرت و مورد عشق و محبت دیگران قرار گرفتن، بى‏اعتنا باشد. اخلاق زنانه در میل و آرزوى عادیترِ دادوستد عشق با دیگران نهفته است و بر این مبنا عمل مى‏كند؛ این اخلاق پیوند عاطفى و یكى شدن و همدلى با دیگرى را پذیراست. فرض بر این است كه عشقِ اروتیك مى‏تواند در زندگى روزمره حفظ شود و این امكان وجود دارد كه در رابطه‏اى خاص بتوان از پیوستگى به جدایى و از وحدت به تفكیك در نوسان بود. بولوف ( ff 213 : 1990) از این رو، در مقابل اخلاق قهرمانى از اخلاق معاشرت دفاع مى‏كند كه كمتر والاست و بیشتر راه را بر جستجوى مساوات‏طلبانه بازیگوشى و لذت‏جویى با دیگرى و غوطه‏ور شدن و از دست رفتن نفس مى‏گشاید تا حفظ والا بودنِ نفس.

البته معاشر بودن یكى از صور ویژه زندگى روزمره است كه ما قبلاً آن را مورد بحث قرار دادیم. سخن گفتن از معاشر بودن، بلافاصله كار گئورگ زیمل و مقاله بانفوذ او را تحت همین عنوان به یاد مى‏آورد. معاشر بودن ــ «مراوده به شكل بازى» association) of play-form (the (زیمل، 130 : b 1971) ــ مستلزم كنار گذاشتن كیفیات عینى و منزلت عادى شخصیت است و از اساس، شكلى از كنش متقابل میان [ طرفینِ ] برابر است بدون هیچ هدف آشكار یا محتواى ثابتى كه در آن صحبت كردن و بازیگوشىِ ملایم، فى‏نفسه به هدف تبدیل مى‏شوند. این امر مثال دیگرى است از رهیافت Wechselwirkug زیمل با قابلیت آن براى به سخره كشیدن بینشهاى غیرمعمول از ادراكات ظاهراً متناقض؛ بدین‏معنا كه زیمل هنگام بحث درباره واكنشها به تضادهاى فرهنگ مدرن، نه فقط به امكانِ Vornehmheit ــ یعنى واكنشها و فاصله‏گیرى زیبایى‏شناختى به منظور تبدیل زندگى به اثر هنرى ــ اشاره مى‏كند بلكه واكنشى متضاد را نیز متذكر مى‏شود كه از طریق غوطه‏ور شدن در معاشرت بازیگوشانه حاصل مى‏شود. واكنش دیگرى كه زیمل على‏رغم گستردگى عظیم فرهنگ عینى و وزین بودن ستمگرایانه اشكال فرهنگى، بسط و گسترش داد، تأیید و تصدیق خودِ زندگى بود. زندگى، این شكل بى‏شكل، مهیاگر حس و معنایى از غوطه‏ور شدن و از دست رفتن نفس در آنیت تجارب است؛ زندگى همچنین به اثبات رساند كه دلمشغولى اساسىِ مدرنیسم فرهنگى است، مدرنیسمى كه مجذوب امور یكنواخت و معمولى و روزمره (مثلاً سوررئالیسم) است و دوستدار مَنش ضدقهرمانى و قهرمانى كردن امور معمولى است و از این حیث به دقت با زندگى قهرمانى در تقابل است (فدرستون، c 1991).

فرهنگهاى مصرفى قرن بیستم كه در جوامع غربى بسط و گسترش یافتند، همراه با ابزار گسترده تولید تكنیكى كالاها و بازتولید تصاویر و اطلاعات، این امكانات را به طور مستمر مجدداً فراهم مى‏كنند. فرهنگ مصرفى پیامى منحصربه‏فرد را توصیه و ابلاغ نمى‏كند. زندگى قهرمانى هنوز هم در این فرهنگ، ایماژى مهم است و مادامى كه خشونت بین اشخاص و جنگ بین دولتها وجود دارد، براى حفظ این ایماژ دلیلى محكم وجود دارد، همان‏طور كه به خطر انداختن زندگى و ایثار خود (self-sacrifice) و تعهد به ایمان و عقیده، كماكان مضمونهاى مهمى هستند كه در فرهنگ مردانه زنده نگاه داشته مى‏شوند. در اینجا بحثى به خاطر آورده مى‏شود درباره فرهنگِ نظامىِ قهرمانىِ انسانهاى خارق‏العاده‏اى كه درگیر توسعه و تحول برنامه فضایى ایالات متحده شدند، برنامه‏اى كه تام وُلف ( Wolfe Tom ، 1989) در كتاب Stuff Right The توصیف كرد. در عین حال، فرهنگِ مصرفى، تصاویر قهرمان اسطوره‏اى از نوع سوپرمن و رمبو و همین‏طور آثار تقلیدى (pastiches) و هزلیاتى (parodies) از كل سنت قهرمانى از قبیل فیلم Grail Holy the and Python Monty و آمیزه‏هایى از هر دو را در فیلمهاى ایندیانا جونز Jones) (Indiana ارائه مى‏دهد. به هر حال، قرن بیستم شاهد بسط و گسترش روحیات و خُلقیاتى ضدقهرمانى بوده است كه جنبش جدلى‏الطرفینِ مدرنیسمِ فرهنگى، بركنار از اندیشه‏هاى هنرى و نبوغ فكرى12 و گریز از زندگى و رفتن به سمت هنر، آن را سرعت بخشیده است تا تأییدى باشد بر ابهام و نامشخص بودن مرزهاى میان هنر و زندگى روزمره، كه سوررئالیسم و دادا (dada) و پُست‏مدرنیسم آن را تقویت كرده‏اند.13 در عین حال، فرهنگِ مصرفى نیز این زیبایى‏شناختى‏كردن زندگى روزمره را طى بسط و گسترش تبلیغات و صور خیال و جار و جنجالهایى تقویت كرد كه تار و پود محیط زندگى و مواجهه‏ها و برخوردهاى روزمره را اشباع مى‏كند.

زوال اخلاق قهرمانى، از زنانه شدن فرهنگ نیز خبر مى‏دهد. این امر به معناى زوال نظام پدرسالارى و تفوق مردانه نیست ــ به هیچ وجه. ولى نوسان بلندمدتى از موازنه قدرت میان جنسیتها وجود دارد (الیاس، b 1987) كه در طول قرن اخیر برجسته‏تر شده است و شاهد ظهور توانِ بالقوه زنان بوده است و نشانه‏اى از آن، اهمیت و توانایى فزاینده آنان براى طرح مسائلى در سیطره عمومى درباره سلطه مردانه و خشونت خانگى و سوءاستفاده از كودكان و مواردى بوده است كه سابق بر این پذیرفتنى نبود. در سیطره فرهنگى یكى از تجلیات این چرخش نسبى در موازنه قدرت، جنبشى بوده است براى اعطاى مشروعیت بیشتر به فرهنگ روزمره و فعالیتهاى فرهنگى زنان مثل سریالهاى آبكى و رُمانس عامیانه. این حیطه‏هاى فرهنگِ مردمى و توده‏اى و كل حیطه فرهنگ روزمره زنان كه حول محور تولید و مدیریت مصرف مى‏چرخد، یعنى حیطه‏هایى كه پیش از این در مقایسه با به اصطلاح محوریت تولید و قشربندى، حاشیه‏اى تلقى مى‏شدند، تابع مطالعات عمیقتر و پُرشورترى شده‏اند كه عالمان علوم اجتماعى و دانشجویان علوم انسانى انجام داده‏اند و به همین سبب در حال به دست آوردن مشروعیت هستند. با این حال اگر این امر مهیاگر مجموعه بدیلى از مجموعه‏اى از تصاویر فرهنگى در تقابل با زندگى قهرمانى باشد، تا چه اندازه خبر از امكاناتى براى ظهور قهرمانان مذكر و موءنث مى‏دهد؟ تا كجا ستاره‏ها و افراد سرشناس هالیوود و رسانه‏ها مهیاگر بسط و گسترش الگوى زیمل از تمایز، یا مفاهیم وبرى Personlichkeit و كاریزما هستند؟ آیا ممكن است كه این موارد را به شیوه‏اى نسبتاً فاصله‏گیرانه و بدون صدور این حكم كه آنها چیزى واپس‏روانه و تقلیدى كم‏مایه از زندگى قهرمانى هستند، مورد بحث قرار داد؟

گفته مى‏شود كه فرهنگ توده‏اى اغلب تداعى‏كننده زنان، و فرهنگ اصیل تداعى‏كننده مردان بوده است (هویسن ûHuyseen‎ ، 47 : 1986). بى‏تردید، از دیدگاه نیچه، توده‏ها، گله‏ها، زنانه تصور مى‏شوند، در تقابل با هنرمند یا فیلسوف كه به مثابه قهرمان، ویژگیهاى مردانه را به نمایش مى‏گذارند. همان‏طور كه هویسن ( 52 : 1986 ) خاطرنشان مى‏كند، بررسى مجلات و روزنامه‏هاى اروپایى اواخر قرن نوزدهم نشان مى‏دهد كه:

پرولتاریا و خرده‏بورژوا به كرّات به گونه‏اى توصیف مى‏شوند كه گویى تهدیدى زنانه‏اند. تصاویرى از جماعت خروشان به عنوان افراد هیستریك(7)، تصاویرى از سیلهاى غرق‏كننده طغیان و انقلاب، از باتلاق زندگى شهر بزرگ، از پخش شدنِ لاى و لجنِ توده‏وار شدن، از سیماى سرخ فاحشه در پشت سنگرها(8) ــ جملگى این موارد نوشته‏هاى اصلى رسانه‏ها را در سلطه خود داشتند...14

نیچه در دشمنى و ضدیت خود نسبت به تصنع و نمایشى بودن، گواه دیگرى از همبستگى زنانگى و فرهنگ توده‏اى به دست مى‏دهد كه به طور مثال در آثارش درباره كیش پرستش ریشارد واگنر نمایان است. او همچنین در دانش طربناك مى‏نویسد كه «جدا كردن مسائل هنر و سبك و حقیقت از مسأله زن غیرممكن است» (به نقل از سایر ûSayre‎ ، 145 : 1989). از نظر نیچه و به دنبال او وبر و زیمل، مشخصه قهرمان اصیل نه فقط با آنچه او انجام مى‏دهد، بلكه با آنچه او هست تعیین مى‏شود ــ مشخصاتى كه درون فرد هستند و به تبع آن، شخصیت اصیل، مقوله‏اى است مربوط به سرنوشت. براى مثال، وبر تحول برداشت مدرن از شخصیت را، كه بر نقاب بر چهره زدن و شهره آفاق شدن متكى است، تحقیر مى‏كند. با این حال، درون فرهنگ مصرفى كه در قرن بیستم بسط و گسترش یافت، احتمال كمترى وجود دارد كه قهرمانانِ مردمىِ جدید، جنگجویان و جهانگردان و مكتشفان و مخترعان و دانشمندان باشند و بیشتر احتمال دارد كه اینان افراد سرشناس و مشهور باشند، گرچه برخى از این مشاهیر همان ستارگان سینما هستند كه ممكن است نقش این قهرمانان اولیه را ایفا كنند. لُونتال ( Lowenthal ، 116 : 1961) به ما یادآور مى‏شود كه درحالى‏كه در گذشته، قهرمانان «بتهاى تولید» production) of (idols بودند، اینك آنان «بتهاى مصرف» consumption) of (idols هستند. از افراد سرشناس انتظار مى‏رود كه داراى خصیصه شخصیت (personality) باشند و مهارتهاى بازیگر را، در به نمایش درآوردن خودى رنگارنگ و دیدنى، دارا باشند و اغواگرى و جذابیت و رمزآلودگى را حفظ كنند. به نظر مى‏رسد این خصایص جاى فضیلتهاى سنتىِ مَنش (character) را گرفته‏اند، كه بر ثبات اخلاقى و جدّیت و یكتا بودن هدف تأكید داشت. كاسون ( Kasson ، 1990) تغییرى در كتابهاى مربوط به آدابِ معاشرتِ اواخر قرن نوزدهم در آمریكا را مورد تحقیق قرار داده است كه ناظر است بر فرو گذاشتن فضایلِ منش اخلاقى و تأكید بر بازیگرى به عنوان راهنمایى براى افرادى كه باید تكنیكهاى عرضه نفس (self-presentation) را بیاموزند تا بتوانند آن را در دیگران تشخیص دهند و خود بتوانند آن را ارائه دهند، آن هم در محیط شهرى پیچیده كه امكان فریب خوردن، همواره در آن حضور دارد. تصور و درك از خود به مثابه سریهایى از جلوه‏هاى دراماتیكِ تكنیكهاى آموخته‏شده كه در تقابل با خصایص اخلاقىِ خوبِ ذاتى قرار دارند، به پروبلماتیزه شدن و تكه‏پاره شدن خود (self) مى‏انجامد. از این رو، ستارگان امروزه سینما و تلویزیون و صنایع موسیقى عامیانه (دیر ûDyer‎ ؛ ûFrith and Horne‎ ، 1987؛ گلدهیل ûGledhill‎ ، 1991) از زندگى قهرمانى بسى دورند. ولى آیا این لزوماً همه ماجراست؟ آیا این قضاوت نشان‏دهنده نوستالژیاثى براى فرمولاسیونى خاص از زندگى قهرمانى نیست، قضاوتى براى محكوم كردن زنان و فرهنگ توده‏اى تا به مردان اجازه داده شود كه از طریق فعالیتهاى فرهنگىِ والا به قهرمان‏گرایى دست یابند؟ براى پاسخگویى به این پرسش لازم است كه درباره شكل‏گیرى ستاره‏ها و افراد سرشناس فرهنگ مصرفى در زمینه‏هاى خاص، تحقیق دقیقترى انجام دهیم. براى مثال، ممكن است پاسخ این باشد كه موقعیتى انحصارى كه نظام استودیویى هالیوود در دهه 1930 به دست آورد قادر به پشتیبانى از سبكهاى زندگى خاصى است كه شبیه‏اند به زندگى هنرمند به مثابه قهرمان، یا هنرمندانِ زندگى. افزون بر این، مادونا (Madona) ، «فوق ستاره» بزرگ معاصر، ابزارى بوده است براى بسط و گسترش نوع متفاوتى از زنانگى كه داراى اعتماد به نفس (self-confident)و جسارت بیشترى است و به همان‏سان كوشش مى‏كند كه كارهاى خود را به عنوان هنر تعریف كند تا به عنوان موسیقى عامیانه. چنین جا عوض كردنهایى (واكر ûWalker‎ ، 1987) ممكن است از این امر خبر دهند كه در همان حال كه پایان دوران هنر و دوران روشنفكران و آوانگارد اعلام شده است، امكانات جدید جالب‏توجهى در قرن بیستم مى‏توانند در حال بسط و گسترش باشند كه مبیّن تغییرات جدیدى در زندگى قهرمانى هستند. این امر در صورتى ممكن است كه باز هم بپذیریم كه ما هنوز در دوره پُست‏مدرنِ «واپس» (retro) یا فرهنگِ بازنواخت(9) زندگى نمى‏كنیم؛ فرآیندهاى بلندمدت شكل‏گیرى و تغییرشكل و اصلاح شكل فرهنگى، هنوز مى‏توانند پابرجا باشند.

این مقاله ترجمه‏اى است از :

Mike Featherstone (1992); "The Heroic Life and Everyday Life", in Theory, Culture and Society, Vol. 9.

یادداشتها :

1.براى مثال در اینجا مطالعه هلر (1978) به یاد آورده مى‏شود، مطالعه‏اى درباره شیوه‏هایى كه از طریق آن هنر و فلسفه و علم از زندگى روزمره جدا مى‏شوند و براى نقد آن به كار گرفته مى‏شوند. در عین حال، او شیوه‏هایى را توضیح مى‏دهد كه بر مبناى آن علم به پائین، به زندگى روزمره هر كس نفوذ مى‏كند و شیوه‏اى كه بر مبناى آن حركتهایى براى انسانى كردن و زیبایى‏شناسانه كردن زندگى روزمره صورت مى‏گیرد. تحقیقات الیاس (1982 و 1978) در مورد «فرآیند متمدن شدن» در اروپاى غربى بیان‏كننده كنش متقابل پیچیده‏اى است میان تولید دانش تخصصى (براى مثال كتابهاى آداب) و مورد استفاده قرار گرفتن و اشاعه آن از طریق گروههاى گوناگونِ مردمانى كه در طولِ فرآیندهاى پویاى شكل‏گیرى دولت، با یكدیگر پیوند یافته‏اند تا سرشت اعمال روزمره را تغییر دهند.

2.براى بحث درباره اعمال یكنواختِ روزمره علم و شیوه عملكرد آنها براى تولید مفاهیم گوناگونى از «حقیقت» و «نتایج»، رجوع كنید به نور ـ ستینا (1981) و لاتور (1987).

3.پیگیرى مافُزلى و دو سرتو در مورد این ارزیابى مثبت از زندگى روزمره در آثار بودریار یافت مى‏شود. به طور خاص در تأیید او درباره قابلیت كلبى‏مسلكانه و «آئینه‏گون» توده‏ها در مقاومت در برابر جذب شدن و دستكارى‏شدن به وسیله رسانه‏هاى جمعى (رجوع كنید به بودریار، 1983).

4.در این مورد رجوع كنید به بحث هوركهایمر و آدورنو (1971) در مورد بسط و گسترش عقل روشنگر در اودیسه هومر، قهرمانى یونانى كه زندگى خود را در جستجوى افتخار به خطر مى‏اندازد و نهایتاً زنده مى‏ماند تا به خانه و لذتهاى كوچكى از زندگى روزمره عادى و قاعده‏مند بازگردد. اودیسه به عنوان نمونه اصلى فرد بورژوا معرفى مى‏شود.

5.آن افرادى كه تعمداً درصددند تا از زندگى خود و نقابى كه بر شخصیت خود گذاشته‏اند اثرى هنرى بسازند و زندگى را زیبایى‏شناسانه كنند (به عنوان مثال، فردِ قرتى) در زیر مورد بحث قرار مى‏گیرند.

6.این فرض كه aretê مشخصه جسم و فعالیتهاى جسمانى و در عین حال فعالیتهاى ذهنى است، متضمن وحدت امر زیبایى‏شناسانه و اخلاقى و عملى است. از نظر یونانیان، aretê ، مستلزم بعدى زیبایى‏شناختى است. فرض بر این بود كه فعالیتها یا زندگیهایى كه نمایانگر برترى بودند، زیبایند و برعكس آنها كه پست و بى‏آبرو بودند زشتند. (كیتو، 170 : 1951؛ همچنین براى بحثى روشنگر درباره اندیشه یونان درباره فرهنگ، رجوع كنید به باومن، 17-10 : 1973). على‏رغم تأكیدات زیادى كه بر روى دوگانگى غربى ذهن ـ جسم مى‏شد، معناى شیوه‏اى كه آنها عملاً پیوند مى‏یابند و جسمِ زیبا همراه است با جان زیبا، جنبه مهمى از سنت ما نیز هست. براى مثال ویتگنشتاین خاطرنشان مى‏كند كه «جسم بشر بهترین تصویر از جان بشر است»، فرضى از وحدت كه داراى سویه‏اى مبتنى بر پویایى گذران عمر نیز هست؛ همان‏طور كه گفته اُرول به ما متذكر مى‏شود كه «چهره هر كس در 50 سالگى چهره‏اى است كه شایستگى‏اش را دارد» (به نقل از مك اینتایر، 176 : 1981).

7.تأثیر جنگ جهانى اول خاصه در این متن جالب توجه است، آن هم با توجه به كنش متقابل تكنولوژى با كارهاى قهرمانىِ نظامىِ سنتى و گرایشها و جنبشهاى هنرى گوناگون. افزون بر این، تنشى تمام‏عیار وجود داشت میان تصور عمومى از اَعمال قهرمانانه و تجربه «روزمره» جنگ سنگرها به منزله چیزى نفرت‏آور و حقیر و دهشتناك (رجوع كنید به وول، 1980 ؛ فوسل، 1982؛ اكشتاین، 1990). تغییرات متعدد در طرز تلقى زیمل درباره جنگ، در اثر واتیه مورد بحث قرار گرفته است(1991).

8.در اینجا مجال بررسى روابط میان بنیان عاطفى كاریزما و زندگى قهرمانى وجود ندارد. براى بحثهایى در این مورد رجوع كنید به واسیلفسكى (1985) و لیندهولم (1990). درخور ذكر نیست كه مناقشات زیادى درباره میزانى كه خودِ وبر قهرمان كاریزماتیك را مى‏ستود (و در بعضى از موارد با قید «به رغم خواست خودش») درگرفته است. بنابراین، این گفته لیندهولم (27 : 1990) سخت مناقشه‏برانگیز است كه: «بنابراین وبر كه پیچیده‏ترین و افسون‏زدوده‏ترینِ متفكران عقل‏گراست، در تحلیل نهایى، گرفتار شد و تا حد زیادى به رغم خواست خودش به دام ستایش ناامیدانه قهرمان كاریزماتیك افتاد».

9.بدبینى وبر درباره سرنوشت Personlichkeit در عصر مدرن و توجه او به نوع بشرى كه جدیداً در حال ظهور است تا جایگزین نوع پروتستانى آن شود به هیچ وجه نامعتبر نیست. این امر در بحث او درباره طبقه كارگر مشهود است. او از بعضى جهات بحث مى‏كند كه با افول دین، غیرنخبگان از طریق یكى شدن با اجتماعاتشان و از طریق چندگانگى گروههاى جمعى كه قیوداتى با شدتهاى متغیر دارند، معنا و اهمیت مى‏یابند؛ مهمترین اینها، ملّت است. از این رو «احترام قومى» كه انحصارطلب و مساوات‏طلب است، مهیاگر نوعى از هویت براى توده‏هاست، درحالى‏كه نخبگان، به حد كفایت مى‏كوشند كه پیشه‏اى حرفه‏اى یا اندیشه‏اى آبكى Personlichkeit را پى بگیرند (رجوع كنید به پورتیس، 117 : 1973). از سوى دیگر او از نتایج مطالعه گوره درباره طبقه كارگر گیج بود، مطالعه‏اى كه بر این بود كه آنها، آن Personlichkeit ابتدایى را كشف كرده‏اند كه در آرزویشان براى رهایى از قیودات فئودالىِ به جا مانده مشهود است. این امر انگیزه‏اى شد براى مطالعه وبر درباره مطبوعات و مسأله تأثیر رسانه‏هاى جمعى بر شكل‏گیرى مَنش زیستى (habitus) (رجوع شود به لیبرسون، 1988).

10. البته این امر یگانه ایدئالى نیست كه نیچه ارائه مى‏دهد، و در سالهاى اخیر تحت نفوذ پست‏ساختارگرایى و پست‏مدرنیسم، از دست رفتن دیونوسىِ نفس و غوطه‏ور شدن در زندگى به همان‏گونه كه در زایش تراژدى آمده است، مطلوبیت حاصل كرده است (رجوع كنید به ستاوت و ترنر، 1988).

11. از نظر زیمل، شتفان گئورگه، تجسم ایدئال تمایز مدرن بود. از سوى دیگر ماكس وبر متوجه حماقتِ تلاشى بود براى معرفى مجدد كاریزما در جوامع مدرن. لیبرسون (151 : 1988) مى‏گوید كه گئورگه یكى از نخستین قهرمانان قرن بیستم بود و مورد همان ستایشى قرار گرفت كه بعدها ستارگان سینما و سیاستمداران قرار گرفتند.

12. نظریه پُست‏مدرن حوصله مفاهیمى مثل نابغه و اصالت را ندارد. براى مثال، روزالیند كراوس (1984) استدلال مى‏كند كه مدرنیسم و آوانگارد درون «گفتمان اصالت» كار مى‏كنند، گفتمانى كه به غلط، حق كپى و تكرار را سركوب مى‏كند. براى نقدى مبتنى بر این كه خود او، ندانسته، گفتمانِ اصالت را تكرار مى‏كند، رجوع كنید به گودینگ ـ ویلیامز (1987). شِف (1990) نظریه جامعه‏شناختى دقیقى درباره تحول نابغه بسط و گسترش داده است. براى بحثى درباره اشكال تاریخى گوناگونى از ایده نابغه، رجوع كنید به مور (1989) و باترسبى (1989). باترسبى بحثى مهم درباره شیوه‏هایى ارائه مى‏دهد كه بنا به آن، زنان از ایده نابغه طرد مى‏شوند.

13. این بدان‏معنا نیست كه ضدقهرمان، خود نمى‏تواند درون شكلى از زندگى قهرمانى حفظ شود و تحول یابد، زندگیى كه خاصه براى پیروى گسترده از آن جذاب و نمونه است. زندگى ژان پل سارتر الگویى عمده از این مورد است (رجوع كنید به برومبر، 1960 ؛ بودریو، 1980).

14. هویسن (59 : 1986) ارزیابى مثبت پست‏مدرنیسم از توده‏ها و زندگى مردمى و روزمره را به ظهور فمینیسم و زنان به عنوان نیروى اصلى در هنرها نسبت مى‏دهد، امرى كه به تأیید و ارزیابى مجدد ژانرهایى كه سابقاً طرد شده بودند انجامید (سریالهاى آبكى، رمانس عامیانه و هنرهاى تزئینى و صنایع دستى و غیره).

مراجع :



1ترجمه مقاله شوتس درباره دُن‏كیشوت، در ارغنون شماره 4 به چاپ رسیده است.

2نوربرت الیاس، واژه Figuration یا شكل‏وارگى را از سالهاى 1960 به بعد مورد استفاده قرار داد، زیرا كه این اصطلاح پرسش وابستگیهاى متقابل انسانى را در مركز توجه نظریه جامعه‏شناختى قرار مى‏دهد. او امیدوار بود كه از این طریق بتواند ضدیتى را حذف كند كه در جامعه‏شناسى معاصر میان مفاهیم «فرد» و «جامعه» وجود دارد. وى قبلاً براى توضیح این امر از واژه «مكانیسم درهم‏تنیدگى» interweaving) of (mechanism استفاده مى‏كرد. الیاس بر آن است كه این واژه روشنتر از هر مفهوم دیگرى در جامعه‏شناسى مى‏تواند شبكه وابستگیهاى متقابلى را بیان كند كه به وسیله افراد شكل داده مى‏شود. این واژه نه بر انتزاعى از صفات موجود در جامعه و نه بر نظام یا كلیتى وراى افراد دلالت مى‏كند. به همین جهت الیاس جوامع را اساساً فرآیندهاى درهم‏تنیدگى یا شكل‏واره‏هایى مى‏داند كه كنشهاى آدمیان وابسته به هم، آن را به وجود مى‏آورَد. قصد الیاس آن است كه بر گرایشهایى فائق آید كه با استفاده از مضامینى همچون «نظام اجتماعى» و «ساخت»، درصدد نفى و طرد عامل انسانى و فردیت هستند. شكل‏واره‏ها مى‏توانند متشكل از روابط هماهنگ، صلح‏آمیز و دوستانه و همچنین روابط پُرتنش و خصمانه میان مردم باشند، بنابراین شكل‏واره‏ها همیشه حول كاركردهاى پویاى قدرت به وجود مى‏آیند. ــ م.

3داسنت، نام قهرمان رمانِ بیراه، اثر كارل یوریس هویسمان است كه نمونه اعلاى «مكتب انحطاط» به شمار مى‏رود. ــ م.

4مسأله كارِ فكرى و استقلال و نسبت آن با اجاره‏بگیرى مسأله‏اى مهم در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بوده است. مثلاً لوكاچ، شوپنهاور را جزو همین روشنفكران مى‏داند كه استقلال خود را مدیون اجاره‏بگیرى‏اند و از این جهت، حمله شوپنهاور به هگل را امرى ناجوانمردانه مى‏داند. شوپنهاور، هگل را به نوكرىِ دولت پروس محكوم كرده بود. پى‏یر بوردیو این مسأله را از حیث جامعه‏شناختى و فلسفى با توجه به رمان آموزش عاطفى مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است (رجوع كنید به ارغنون شماره 10/9 ؛ در این مورد همچنین رجوع كنید به مقاله آدورنو درباره مارسل پروست در ارغنون شماره 16). ــ م.

5اشاره است به ظهور جنبشهاى جوانان در اوایل قرن بیستم در آلمان كه از ماتریالیسم قرن نوزدهمى دلزده بودند و براى تحقق ارزشهاى معنوى تلاش مى‏كردند. والتر بنیامین نیز كه خود عضو یكى از این جنبشها بود مطالبى در این باره نگاشته است و مثلاً رمان ابله داستایفسكى را رمانى درباره جوانى و الگویى براى احیاى معنوى جوانان مى‏داند. ــ م.

6همان‏طور كه فروید نشان داده است، هیسترى اغلب مرضى زنانه به شمار مى‏رود. ــ م.

7احتمالاً اشاره‏اى است به رنگ و لعاب فاحشه‏ها و پرچم سرخ كارگران در جنبش كمون پاریس. ــ م.

8Postmodern retro or playback culture

retro ، كه به واپس ترجمه شده، پیشوندى است كه هنگامى كه بر سر كلمات آورده مى‏شود آنها را به گذشته احاله مى‏دهد، مثل كلمه retrospect یا retroactive یا retrogress . همچنین كلمه playback ، كه با استفاده از لغت‏نامه باطنى به بازنواخت ترجمه شده، به معناى به عقب بردن نوار ضبط‏صوت و گوش كردن موسیقى موردنظر است كه با توجه به وسائل الكترونیكى جدید به سادگى به كمك دستگاه كنترل از راه دور میسر است. فدرستون و سایر صاحب‏نظران، از آن جهت فرهنگ پست‏مدرن را فرهنگ بازنواخت و واپس مى‏نامند كه معتقدند این فرهنگ، تكه‏هایى از فرهنگ گذشته را مى‏گیرد و مورد استفاده قرار مى‏دهد. البته باید این نكته را نیز افزود كه فرهنگ پست‏مدرن این تكه‏ها را كنار تكه‏هایى برگرفته شده از فرهنگ زمان حال و فرهنگ بیگانه مى‏چیند. ــ م.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.