تبلیغات
اینجا رازی،جامعه شناسی - پساساختارگرایی-میشل فوکو
یکشنبه 1 خرداد 1390

پساساختارگرایی-میشل فوکو

   نوشته شده توسط: مریم نصیری افشار    نوع مطلب :میشل فوکو ،

میشل فوکو بی شک یکی از اندیشمندان دهه های اخیر است که بر جریانهای فکری زمان حیات اش و پس از آن تاثیر بسزا گذاشته است. برخی، وی را منتقد رادیکال اندیشه مدرن و برخی بیشتر از یک منتقد، او را از جملة بنیانگذاران جریان فکری ای پسا مدرنیسم می دانند. در هر حال، و با هر نگاهی به نوشته های وی، افکار فوکو ترکیبی به هم پیچیده از جریانهای فکری مختلف است.

مرز های اصلی جهان اندیشه ی فوکو را پدیدار شناسی،هرمنیوتیک،ساختار گرایی و مارکسیسم تشکیل می دهد.اندیشه ی فوکو با تمامی این گرایش های فکری عمیقا تفاوت دارد و متوجه خصلت منفرد و پراکنده ی رخداد های تاربخی است. (دریفوس،1387: 14)

تحلیل اصلی فوکو درباره ی اشکال اساسی ساختمان افکار و اندیشه ها مبتنی بر روابط قدرت و دانش است که از طریق آنها به سوژه تبدیل شده اند.وی به بررسی روتدهایی علاقه دارد که از طریق آنها عقلانیت ساخته می شود و بر سوژه های انسانی اعمال می گردد تا آن موضوع را به اشکال مختلف دانش تبدیل کند.پرسش اصلی او این است که چگونه اشکال مختلف گفتمان علمی به عنوان نظامی از روابط قدرت ایجاد می شود.

درین چکیده ابتدا مختصری یه ایده های اصلی برخی از آثار فوکو و سپس تحلیل او  از مفهوم قدرت از منظر یک متفکر انتقادی پرداخته می شود.

به نظر می رسد یکی از ایده های اصلی فوکو در نوشتن آثارش ، تقابل با تاریخ عقاید و تلاش او برای بلا اثر ساختن آن باشد.

مطابق مفروضات تاریخ عقاید ، که به دلیل اتکا و وابستگی به مضامین تعبیری و بیانی به سمت اومانیسم و ایده آلیسم سوق می یابد ،سوژه ی شناساگری برای تاریخ وجود دارد ...که نام آن انسان است.تاریخ عقاید برای آنکه این انسان را در هاله ای از تقدیس قرار دهد به تداوم های اساسی و جوهری برای آن پراخته است. (دانل،1380: 167)

فوکو بر آن است است در مقابل این استمرار ،لحظات تاریخی متفاوتی را در کنار هم بنشاند و ازین طریق گسست ها را در دانش آشکار کند.

 

1)یکی از آثار عمده ی فوکو تاریخ جنون است که موضوع اصلی آن ظهور عقل و بی عقلی در عرصه ی روشنگری و همراه با آن اخراج و طرد دسته هایی از انسانها از دایره ی عقل است. (دریفوس،1387: 15)فوکو درین اثر خطوط استمرار بلاواسطه در داستان های رسمی را به طور دربست رد کرده و در کنار آن هرگونه ایده یا نظر مبنی بر اینکه دانش عبارت است از تفکر و تامل در جوهره ی چیز ها را نفی می کند.

اثر او با ارجاعی به گذشته،یعنی پیش از تولد نوانخانه و تیمارستان و ... به عدم استمرار با عصر طلایی قرون 17 و 18 اشاره می کند . وی تاسیس بیمارستان عمومی در پاریس را در سال 1656 به عنوان نقطه ی تحول تاریخ مورد لحاظ قرار می دهد:یعنی شروع حبس.

پس ارزیابی او از نهاد هایی شروع می شود که صدای دیوانگان را خفه کردند نه از ماهیت بیماری روانی،و توصیف می کند که چگونه مکان های حبس با اصرار بر کار کردن ،ابزاری برای تنبیه تنبلی ،بیهودگی و ارزش بخشیدن به آگاهی اخلاقی از کار به شمار می رفتند.به کمک مفهوم بطالت اجتماعی بود که صدای دیوانگان و آوای جنون درین مکان ها منکوب شد.(دانل،1380: 165)

دیوانگی کمتر نوعی بیماری عقلی و بیشتر نوعی پوچی ناشی از بهت و ابهام تلقی می شد.پس بنا براین دیوانگان در آسایشگاه های روانی ،به عنوان ابژه ی قدرت و سوژهی دانش باز سازی می شوند و با یکی و یکسان شدن جنون و بیماری ، پزشکی و روانپزشکی پدید می آید. (دریفوس،1387: 15)

 

2)در اثر دیگر فوکو با عنوان تولد درمانگاه(دیرینه شناسی ادراک پزشکی)،دیرینه شناسی تحلیل شرایط  امکان علوم اجتماعی بررسی می شود.وی درین جا دقیقا تاریخ عقاید را که متکی بر مضمون ایده آلیستی بیان است و فرض خود را بر مسبب بودن انسانها و عقایدشان در ظهور چیز شناخته شده می گذارد،خنثی می کند و ثابت می کند که پزشکی به عنوان یک علم در شرایطی سر بر آورد که علاوه بر امکان و ضرورت تاریخی آن ،قلمرو تجربه و ساختار عقلانیت ان را تعریف و تعیین کردند. (دانل،1380: 166)

 از نظر وی پزشکی نخستین گفتمان علمی درباره ی فرد بود و در تشکیل علوم انسانی نقش مهمی داشت،زیرا درین گفتمان بود که فرد به عنوان موضوع معرفت اثباتی ظاهر شد و تصور انسان به عنوان سوژه و ابژه ی معرفت شکل گرفت.گرچه در مراحل اولیه،مرگ پایان کار پزشک بود اما با پبشرفت پزشکی و پیدایش آناتومی ،مرگ خود آغاز معرفت نسبت به جسد و مرض شد. (دریفوس،1387: 16)

مقاومت در برابر این فرضیه که نوعی آگاهی پزشکی از قبل بر حوزه های بالینی اثر می گذارند،نشان می دهد که یک آگاهی پزشکی جدید شکل گرفت و همراه با درمانگاه،تکوین و تکامل یافت. (دانل،1380: 166)

3)در اثر دیگر،نظم اشیاء(دیرینه شناسی علوم انسانی)فوکو به تحلیل گفتمان و روابط گفتمانی می پردازد،مسئله اصلی او شرایط امکان پیدایش انسان به عنوان موضوع  دانش است

بر خلاف آثاریشینش،شرایط غیر گفتمانی ،یعنی نهادی و اجتماعی را مورد بحث قرار نداد،بلکه تنها از قواعد تشکیل شیوه های تفکر بحث کرد.(یعنی قواعد و روابط درونی و روند تشکیل و تغییر گفتمان ها و نظام های فکری در علوم انسانی)

وی اشکال دانش در سه دوره از تاریخ(رنسانس،کلاسیک و مدرن)را با هم مقایسه کرده و معتقد به وجود ساختار فکری یا صورتبندی دانایی یا اپیستمه ی خاص هر دوره است.

وی اذعان دارد که تحول از یک عصر به عصر دیگر تکاملی نیست بلکه دارای وجه شناخت و اپیستمه ی خاص خودش است!

فوکو رد امکان علوم انسان را در اپیستمه ی مدرن دنبال می کند که خود فضایی سه بعدی از علوم طبیعی و ریاضی ،تامل فلسفی، و علوم زیست شناختی،زبانی و تولیدی است و علوم انسان مد نظر او در فضای درون این سه ضلع جایگاهی لرزان دارد.

در برداشت او ماهیت ثانوی و غیر قطعی علوم انسانی،در همین جایگاه معرفتی است. (دریفوس،1387: 17_18)

به طور کل دیرینه شناسی اثر حاکی از آن است که شخصیت انسان که رشته های مذکور توجه خود را به آن معطوف می کنند ،"اختراع یا ابداع دوران اخیر است و ابداعی است که به پایان خود نزدیک می شود"

 بیان کلاسیک و مدرن،گسستی را مشخص می کند که سبب فروپاشی زمینه های تفکر کلاسیک می شود.گسستی که موجب تقسیم بندی عمیقی در اپیستمه ی دنیای غرب می شود.(دانل،1380: 168)

معرفت پایه ای (اپبستمه)به مثابه ی مجموعه ای از روابط  یا مناسباتی تعریف می شود که طی دوره ای معین بین علوم قابل کشف است و هم چنین به مثابه ی شبکه ای از ارتباط ها و  پیوند هایی تعریف می گردد که بین دانش ها می توان کشف کرد.

معضل دیدگاه مذکور در از دست دادن پیوند میان دانش و کاربست های اجتماعی است.

 

4)در اثر بعدی فوکو که دیرینه شناسی دانش است،وی دو شیوه ی عرضه ی تاریخ اندیشه را ،یکی به شکل حفظ حاکمیت سوژه و دیگری مرکززدایی از آن _که شیوه ی مورد نظر خود اوست_مطرح می کند.

 

از منظر او در هر عصر مجموعه هایی از احکام به عنوان علم یا نظریه به وحدت می رسند،بنابراین سخن از گسست هاست ،نه استمرار و تداوم!

به طور کل دیرینه شناسی مورد نظر فوکو،شیوه ی تحلیل قواعد نهفته و نا آگاهانه ی تشکیل گفتمان ها در علوم انسانی است و هدف از آن توصیف آرشیوی از احکام است که در یک عصر خاص رایج اند. (دریفوس،1387: 21)

برخی از شارحین،نقطه ی عطف در آثار فوکو را گذر از دیرینه شناسی_رویه های گفتمانی ای که بنیاد بدنه ای از معرفت را شکل می دهند و قواعد حاکم بر ان باید عناصر درونی خود آن باشد_ به تبار شناسی_بحث از روابط میان صورتبندی های گفتمانی و حوزه های غیر گفتمانی کانون اصلی آن را شکل می دهد_ می دانند.

پژوهش های دیرینه شناسی فوکو از آن جهت حائز اهمیت بودند که درکی اجتماعی_تاریخی از دانش مطرح می کردند،گرچه از تحلیل های ساختار گرایانه ی زبان یا نظم گفتمانی چندان فراتر نرفته و جای تعامل قدرت و دانش در آن خالی است.(سیدمن،1386: 238)

اما تبار شناسی به دنبال ان است که نشان دهد دانش وابسته به زمان و مکان است.این روش کثرت عوامل،استراتژی ها و نیروهایی را که به امور خصلت و بداهت می دهند،کشف می کند و به منظور این کشف،بر بی همتایی انها تاکید می کند و از تحمیل ساختار ای فرا تاریخی خودداری میکند،فوکو این نگرش را "حادثی سازی تاریخ" می خواند.(دریفوس،1387: 23)

قصد تبار شناسی این است که نشان دهد گفتمان های غالب که جهان های اجتماعی را پدیده ای طبیعی تعریف می کنند بر علائق و منافع روابط قدرت سرپوش می گذارند،گرچه مفروض آن پیوند نزدیک میان نهاد ها و گفتمان هاست،اما هدفش اختلال در نقش به هنجار ساز گفتمان های مسلط است.

فوکو درین روش مدعی است که گفتمان های حاوی اقتدار عمومی به هویت ها شکل داده و بدن ها،تمایلات،خویشتن ها و جمعیت ها ار تنظیم می کند.

نکته ی حائز اهمیت درباره ی تبارشناسی فوکو این است که این روش او پایه در برداشت های ویژه ای از مفاهیم قدرت،دانش،حقیقت و ارتباط میان این مفاهیم دارد که طبق آن ،حقیقت چیزی نیست که کشف شود بلکه همچون ثروت،تولید می شود.اعتبار آن موضعی و محلی است و هر رژیم حقیقت،بیانگر رابطه ی قدرت و دانش آن جامعه است. (حقیقی،1383: 188)

فوکو نخستین  موضوعش را با این دید،در بدن آدمی جستجو می کند و اذعان دارد که هیچ چیز حتی بدن فارغ از تاثیر تاریخ نیست.

5)فوکو در کتاب مراقبت و تنبیه،با توصیف مقایسه ی دو نوع مجازات در دو دوره از تاریخ_از شکل شکنجه ی بدنی در ملاء عام تا زندان ها_می خواهد نشان دهد چگونه برداشتی سنتی از مجازات،جایش را به برداشتی جدید می دهد. (حقیقی،1383: 192)

منظور فوکو از تاکید بر تغییر شیوه ی مجازات،برجسته کردن بی رحمی پیشینیان نیست بلکه از منظر او جهان بینی های سنتی و مدرن،نماینده ی دو نظام قدرت  و به همراه آن اشکال متفاوتی از دانش اند.مهمترین تفاوت درین تغییر،ریشه دار تر بودن و اغوا کننده تر بودن مجازات مدرن به دلیل ظاهر فریبنده اش است.

در نگاه فوکو،ویژگی جهان بینی انسان باوری مدرن،همچون نظم کیهانی در گذشته،مستقیما در خدمت شگرد های جدید سلطه است،پس فلسفه ی جدید در پشت ظاهر انسانی اش،درست مانند زندان همه بین جرمی بنتام،بیانگر نیاز به نظارت است.(همان،194)

در اثر فوق،روابط قدرت و دانش ،بدن ها را محاصره کرده و با تبدیل آنها به موضوعات دانش آنها را مطیع و منقاد می سازد.

از نظر فوکو،مکانیسم های قدرت مدرن از طریق نظام های مراقبتی و شبکه ی اجبار های مادی بر بدن ها اعمال شد که وی آن را مراقبت انضباطی نامید که پیدایش آن با پیدایش دستگاه های خاص دانش و تکوین علوم انسانی پیوند داشته است.

با گسترش مکانیسم های انضباطی،جامعه ی انضباطی پدیدار می شود،یعنی جامعه ای که مکانیسم های انضباط،در سراسر پیکر آن منتشر می شود که درین رابطه،فوکو از" شبکه ی حبس "سخن می گوید که درون آن زندان ها،موسسات خیریه،پرورشگاهی و ... قرار دارند و هدف آن بهنجار سازی است که خود نیازمند دانش تشخیص بهنجار و نابهنجار و مستلزم معاینه است.

درین فضا،نظم ،از طریق تکنولوژی های کنترلی همچون تفکیک فضا،مدیریت زمان،محبوس کردن،مراقبت  و سیستم امتحان که انسان ها را به منظور بهنجار ساختن رفتار اجتماعی صورتبندی می کنند،حفظ می شود.اگر نهاد نمونه در جوامع مبتنی بر قدرت مطلق ،پادشاه باشد،در جامعه ی انضباطی،کارخانه،بیمارستان،ارتش و زندان است.

به طور کلی،گرچه فوکو هرگز مانند هابرماس یا پارسونز،نظریه ی عامی درباره ی مدرنیته ارائه نکرد اما از خلال همین طرح هایی که درباره ی زندان ها،جنون و علوم انسانی دارد،نمایی به چشم می آید که می توان آن را سامان اجتماعی انضباطی نامید که در تقابل با جوامع مدرن اولیه که حول محور اقتدار در دستان حاکمان مطلق،سازمان یافته بود،قرار دارد.

دیدگاه فوکو،پنداشت های دیدگاه لیبرال و مارکسیستی از جامعه ی مدرن به مثابه ی کلیتی اندام وار یا سیستمی اجتماعی دارای مرکز یا سازوکاری وحدت بخش،همچون سرمایه داری یا ایده ی پیشرفت را رد می کند و جامعه ی مدرن را تکه تکه می داند که نه دولت و نه اقتصاد،محور اجتماع نیستند و میدان های اجتماعی متشکل از تضاد های نا همگونند که واجد هیچگونه اولویت اجتماعی و سیاسی نیستند. (سیدمن،1386: 247)

 

 ودر نهایت،اشاره ای کوتاه و کلی به مفهوم پردازی فوکو، به عنوان یک متفکر انتقادی، از قدرت می شود.

بر اساس یک نوع تقسیم بندی از اندیشه های فوکو،وی در نخستین ایده هایش در تحلیل قدرت،آن را مهم ترین ویژگی جهان مدرن می داند که خود را به شکل علم و حتی رهایی می نمایاند.از منظر او هدف اصلی رویکرد های انتقادی این است که که نقاب از چهره ی قدرت در جامعه ی مدرن برداشته و نشان دهد که در پشت ظاهر رهایی نمای آن خواست سلطه پنهان است. (حقیقی،1383: 197)

فوکو ادعای متفکران مدرن و طرفداران اندیشه ی روشنگری را درباره ی عینیت حقیقت و جهان گستری عقل ،به زیر پرسش می برد،هدف وی به جای تحلیل کلی مفاهیم حقیقت،عقل،دانش و جز آن،نشان دادن شرایطی است که در آن رفتارهای ویژهای در جامعه عقلی شناخته شده و در مقام معیار تشخیص درست از غلط پذیرفته شده اند. (1383، 198)

در برداشت وی ،جامعه ی انسانی همواره بر نظام قدرت استوار است و سرنگون کردن یک نظام اجتماعی چیزی نیست جزء گذر از یک نظام قدرت به نظام قدرت دیگر.

فوکو در برداشت افراطی خود از مفهوم قدرت،با اعلام  "مرگ سوژه" و "پایان انسان" هرگونه گمان از عامل اندیشه و کنش را برای تحلیل انتقادی نا لازم می داند و سعی داشته تحلیل از قدرت ارائه دهد که نیازی به فرد،آزادی و حقیقت نداشته باشد.

او هر گونه نقد قدرت را که پیش انگاشت آن کشف حقیقت و هدفش رسیدن به رهایی است را توهم و ناشی از خیال پردازی های رماتیک می داند.

اما به قول تیلر_منتقد بخشی از آراء فوکو،اگر به کلی نقش عامل انسانی در یک روند و تعبیری از اجبار نا دیده گرفته شود،دیگر قدرت و سلطه معنایشان را از دست خواهند داد.(1383، 215) آن هم درست در تحلیلی که قدرت و سلطه لازم و ملزوم یکدیگرند.اما به روایتی،فوکو در واپسین آثار خود به تفاوت میان قدرت و سلطه اشاره می کند و بدین وسیله تا حدی پاسخگوی انتقاداتی می شود که به او وارد است،گرچه در نهایت هم،مشکل عقیده اش مبنی بر نیت اعمال سلطه ی یک نفر  بر طرف دیگر رابطه  را حل نخواهد کرد،چراکه تمامی رابطه ها را استراتژیک می بیند.(اینجا درست جایی است که هابرماس به او انتقاد میکند که متاسفانه درین چکیده ی کوتاه مجال بسط آراء او نیست.)

وی در مصاحبه ای در ژانویه ی 1984 می گوید:

                    "قدرت در تمامی رابطه ها وجود دارد،در تمام اینها یک طرف می کوشد طرف دیگر را 

                     مهار کند و زیر فرمان بگیرد،اما این رابطه ها متحرک و تغییر پذیرند...اصلا رابطه ی

                     قدرت ایجاب می کند که هر دو طرف از درجه ای از آزادی برخوردار باشند،حتی اگر

                     روابط به کلی نا متعادل باشد،یک طرف در صورتی می تواند قدرتش را بر دیگری

                     اعمال کند که دیگری دست کم بتواند امکان خودکشی داشته باشد....این یعنی رابطه

                     های قدرت امکان مقاومت را در خود دارند،اگر این امکان نباشد،دیگر نمی توان از رابطه

                      _ی قدرت صحبت کرد...پس قدرت درست به این دلیل همه جا هست که آزادی همه جا

                     هست...اما بی تردید سلطه هم وجود دارد،در بسیاری موقعیت ها رابطه های قدرت 

                        چنان ثابت شده اند که جایی برای آزادی نمانده است.(1383، 215)

 

فوکو این نوع اعمال قدرت را" بازی استرتژیک باز" می نامد و در آن حتی توافق از راه بحث اقناعی را اعمال قدرت می داند.

نکته ی مهمی که در تعریف قدرت فوکو حائز اهمیت است،پخش بودن قدرت در سراسر نظام اجتماعی است،نه امتیاز و ملک طلقی شخصی.

این که قدرت به کار برده می شود به معنای ان نیست که به کار برنده ی آن صاحب قدرت است.(اشاره به فراتر رفتن از مفهوم قدرت کلاسیک_بویژه در شکل هابزی آن_که کلید آن حق و قانون بود).

از منظر او دیگر مسئله در مجبور کردن افراد و اطاعت از قانون نیست،بلکه ساختن افراد جدید است که رفتار مطلوب،همین رفتار معمولی موجود ساخته شده است.

پس بنابراین موضوع مورد مطالعه ی فوکو،میدان کنش ها و واکنش هاست،در نظر او این رابطه،یک بعدی نیست و مانند بازی شطرنج است که در آن:

      "هم انتخاب های حریف را محدود می کند و هم امکان های تازه ای برای حریف می گشاید."

 

 منابع:

1:حقیقی،شاهرخ(1383) گذار از مدرنیته؟،تهران:نشر آگه

2:دریفوس،هیوبرت(1387)میشل فوکو_فراسوی ساختار گرایی و هرمنیوتیک_ترجمه ی حسین بشیریه،تهران:نشر نی

3:سیدمن،استیون(1386)کشاکش آـراء در جامعه شناسی،ترجمه هادی جلیلی،تهران،نشر نی

4:مک دانل،دایان(1380)مقدمه ای بر نظریات گفتمان،ترجمه ی حسینعلی نوذری،تهران: نشر فرهنگ گفتمان


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.